درک کردم
2010/04/26 بیان دیدگاه
همه ی نا امیدی ها در من مخفی شدند
همه ی حرف ها در من سکوت شدند
همه ی غرورها در من شکستند
همه ی پیروزی ها در من باختند
آرزوها را به دل گفتم
نگاه ها را قطع کردم
گفتنی ها را نگفتم
فهمیدم عاشق هستم
2010/04/26 بیان دیدگاه
همه ی نا امیدی ها در من مخفی شدند
همه ی حرف ها در من سکوت شدند
همه ی غرورها در من شکستند
همه ی پیروزی ها در من باختند
آرزوها را به دل گفتم
نگاه ها را قطع کردم
گفتنی ها را نگفتم
فهمیدم عاشق هستم
2010/02/19 8 دیدگاه
خیلی دلم می خواست که راه رفتن کنار یه بزرگراه شلوغ رو تجربه کنم. دیروز تو امتداد اون بزرگراه فقط من بودم و خودم. نمی دونی چه حس عجیبی به آدم میده. هوای بدون خورشید و غمگین با کلی ماشین که به چه سرعتی از کنار آدم رد میشن. تنها بدیش این بود که خیلی ها می ایستادن و می گفتن خطرناکه، کجا می خوای بری؟ بذار برسونیمت. منم با قیافه ی ماتم زدم می گفتم برین و راحتم بذارید و اونها هم راه میوفتادن و بعضی هاشونو می دیدم که از تو آینه منو نگاه می کنن. دیروز اینقدر حالم بد بود که یه لحظه با خودم گفتم بچرخم و برم وسط بزرگراه. یک ساعت کنار اون بزرگراه خیلی هیجان انگیز بود، سرم گاهی گیج می رفت. دلم می خواد بازم برم ولی این بار یه شب تاریک. باید دستام تنها بمونن
2010/02/12 2 دیدگاه
اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم
اگه اسمم مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم
اگه با من تو مي موندي همه دنيا رو مي بردم
بي تو اما سر سپردن بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن بي تو خوب من محال
بي تو حتي زنده بودن بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تو رو نديدن واسه من رنج و عذاب
اگه چشمات منو مي خواست تو نگاه تو مي مردم
اگه دستات مال من بود جون به دستات مي سپردم
اگه اسمم مي خوندي ديگه از ياد نمي بردم
اگه با من تو مي موندي همه دنيا رو مي بردم
توي آسمون عشقم غير تو پرنده اي نيست
روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه اي نيست
توي قلب من عزيزم هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم به جز تو هيچ كسي رو دوست نداره
دیدگاه های تازه