بزرگراه

خیلی دلم می خواست که راه رفتن کنار یه بزرگراه شلوغ رو تجربه کنم. دیروز تو امتداد اون بزرگراه فقط من بودم و خودم. نمی دونی چه حس عجیبی به آدم میده. هوای بدون خورشید و غمگین با کلی ماشین که به چه سرعتی از کنار آدم رد میشن. تنها بدیش این بود که خیلی ها می ایستادن و می گفتن خطرناکه، کجا می خوای بری؟ بذار برسونیمت. منم با قیافه ی ماتم زدم می گفتم برین و راحتم بذارید و اونها هم راه میوفتادن و بعضی هاشونو می دیدم که از تو آینه منو نگاه می کنن. دیروز اینقدر حالم بد بود که یه لحظه با خودم گفتم بچرخم و برم وسط بزرگراه. یک ساعت کنار اون بزرگراه خیلی هیجان انگیز بود، سرم گاهی گیج می رفت. دلم می خواد بازم برم ولی این بار یه شب تاریک. باید دستام تنها بمونن

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.