بچه های فال فروش
2010/02/14 7 دیدگاه
امروز رفته بودم خونه ی یکی از بچه ها، تو راه برگشت، نرسیده به ایستگاه قلهک تو حال و هوای خودم بودم و داشتم قدم می زدم که یهو یه پسر فال فروش جلو راهم سبز شد و گفت: فال می خواین آقا؟ گفتم: مرسی و ازش رد شدم. چند قدمی نرفته بودم که منصرف شدم گفتم برگردم یه فال بخرم. از جیبم پول درآوردم، پسره نگاهی به پول های دستم می کرد که دل آدم یه جوری می شد. فالو خریدم و همین که راه افتادم فالو هم خوندم، موهای تنم سیخ شدن. برگشتم دیدم پسره نیست. گفتم چی شده، غیبش زده. چند قدمی رفتم جلوتر دیدم پلیس سر چهار راهه و پسره معلوم نبود از کجا فرار کرده. رسیدم ایستگاه قلهک دیدم دو تا بچه ی فال فروش افتادن به جون هم دارن با هم شوخی می کنن و چقدر هم شاد بودن. یه لحظه بهشون حسودیم شد. یا اون دختری که تا الان دوبار تو مترو دیدمش و فال می فروشه. بار اول فال نمی فروخت، مفتکی درخواست پول می کرد. اون موقع دلم سوخت و بهش یه کمکی کردم، نمی دونی چقدر معصوم بود. وقتی از ایستگاه پیاده شدم گفت میای باهام خط رو عوض کنی؟ گفتم چرا؟ گفت پلیسها و این حرفها. منم رسوندمش خط بعدی. چند وقت پیش دیدمش لای پای آدمها تو مترو راه می رفت و فال می فروخت و وقتی می خواست پول بگیره به پاهای مردم لگد می زد. چرا اینجور بچه ها به خاطر فقر کار می کنند؟


دیدگاه های تازه