درک کردم

همه ی نا امیدی ها در من مخفی شدند
همه ی حرف ها در من سکوت شدند
همه ی غرورها در من شکستند
همه ی پیروزی ها در من باختند
آرزوها را به دل گفتم
نگاه ها را قطع کردم
گفتنی ها را نگفتم
فهمیدم عاشق هستم

می‌دانی

يه چيزی هست که داره از تو منو می‌جوئه، جديدا صدای خرت‌خرتشو هم می‌شنوم. یک نفس عمیق می کشم و اشکهامو پاک می کنم و آروم آروم به حرفهای دلم گوش میدم. شاید ابر در پی تلنگری بشوید، همه ی بغض هایم را و می دانم تو تمام بغض هایم را می دانی

بزرگراه

خیلی دلم می خواست که راه رفتن کنار یه بزرگراه شلوغ رو تجربه کنم. دیروز تو امتداد اون بزرگراه فقط من بودم و خودم. نمی دونی چه حس عجیبی به آدم میده. هوای بدون خورشید و غمگین با کلی ماشین که به چه سرعتی از کنار آدم رد میشن. تنها بدیش این بود که خیلی ها می ایستادن و می گفتن خطرناکه، کجا می خوای بری؟ بذار برسونیمت. منم با قیافه ی ماتم زدم می گفتم برین و راحتم بذارید و اونها هم راه میوفتادن و بعضی هاشونو می دیدم که از تو آینه منو نگاه می کنن. دیروز اینقدر حالم بد بود که یه لحظه با خودم گفتم بچرخم و برم وسط بزرگراه. یک ساعت کنار اون بزرگراه خیلی هیجان انگیز بود، سرم گاهی گیج می رفت. دلم می خواد بازم برم ولی این بار یه شب تاریک. باید دستام تنها بمونن

بچه های فال فروش

امروز رفته بودم خونه ی یکی از بچه ها، تو راه برگشت، نرسیده به ایستگاه قلهک تو حال و هوای خودم بودم و داشتم قدم می زدم که یهو یه پسر فال فروش جلو راهم سبز شد و گفت: فال می خواین آقا؟ گفتم: مرسی و ازش رد شدم. چند قدمی نرفته بودم که منصرف شدم گفتم برگردم یه فال بخرم. از جیبم پول درآوردم، پسره نگاهی به پول های دستم می کرد که دل آدم یه جوری می شد. فالو خریدم و همین که راه افتادم فالو هم خوندم، موهای تنم سیخ شدن. برگشتم دیدم پسره نیست. گفتم چی شده، غیبش زده. چند قدمی رفتم جلوتر دیدم پلیس سر چهار راهه و پسره معلوم نبود از کجا فرار کرده. رسیدم ایستگاه قلهک دیدم دو تا بچه ی فال فروش افتادن به جون هم دارن با هم شوخی می کنن و چقدر هم شاد بودن. یه لحظه بهشون حسودیم شد. یا اون دختری که تا الان دوبار تو مترو دیدمش و فال می فروشه. بار اول فال نمی فروخت، مفتکی درخواست پول می کرد. اون موقع دلم سوخت و بهش یه کمکی کردم، نمی دونی چقدر معصوم بود. وقتی از ایستگاه پیاده شدم گفت میای باهام خط رو عوض کنی؟ گفتم چرا؟ گفت پلیسها و این حرفها. منم رسوندمش خط بعدی. چند وقت پیش دیدمش لای پای آدمها تو مترو راه می رفت و فال می فروخت و وقتی می خواست پول بگیره به پاهای مردم لگد می زد. چرا اینجور بچه ها به خاطر فقر کار می کنند؟

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.