سفری به طالقان

ساعت یک و نیم راه افتادم حدود ساعت هفت بود رسیدم. جاده خلوت بود و من هم خسته. رسیدم خونه فقط یادمه پهن شدم رو زمین. خیلی خوب بود. هوا گرم نبود. توصیه می کنم اگه می خواین طالقان برین اردیبهشت و خرداد ماه برین که واقعا زیباست همه جا سبزه شاید بهشته. طالقان بین کوه واقع شده و از محله های کوچیکی تشکیل شده. حتی هنوز شهر نداره و به مرکزش شهرک می گن. شاید کل افرادی که پاییز و زمستان در طالقان زندگی می کنن به پنجاه نفر هم نرسه چون ساکنانش همون تهرانی هایی هستن که برای تفریح به این منطقه ی دوست داشتنی میرن بیشتر روزهای آخر هفته خیلی شلوغ میشه. یه سد طالقان داریم که چند سالی میشه محل خوبی برای غیر بومی ها شده و دورش چادر می زنن و از هوای اون دره استفاده می کنن البته اکثر اونهایی که از آبش استفاده می کنن تو آب خفه میشن چون هم املاح آب زیاده و نیروی زیادی برای شنا می خواد هم اینکه چون داخل این سد درخت های بلند و خونه های قدیمی دفن شده گاهی پای شناگرا به درخت ها گیر می کنه یا بر اثر مکش خراب شدن قسمتی از خونه های زیر آب گرداب های کوچیکی بوجود میاد که باعث غرق شدن شناگرا میشه. تو محله ی ما یه استخری هست به نام عسل تو عکس ها هست آبش خیلی تمیزه. انقدر آبش تمیزه که مسافرها ظرفها رو پر از آب می کنن و با خودشون می برن. اون اسبه رو می بینی وقتی رفتم جلوش چنان شیهه ای کشید که موی تنم سیخ شد. الان خیلی مودب وایساده قبلش جفتک هایی می زد که نگو. آخرین جایی که بودم لواسانک بود. تو لواسانک فقط دخترعموی مادربزرگ خدا بیامرزم با شوهرش زندگی می کنه. وقتی رفتم پیشش داشت شیر می دوشید. وقتی منو دید انقدر خوشحال شده بود که نگو. کلی دردودل کرد و کلی نصیحت. نصیحت قدیمی ها رو باید شنید و به خاطر سپرد. واقعا زندگی سالمی دارن. پیرزنی چون اون انقدر طبیعی زندگی کرده که سخت تو صورتش چروک پیدا میشه کرد. برگشتنی یه سری هم به ویلای مهران مدیری زدم ولی یه ذره قیافه شهری داشت. یه روز زندگی توی اون خونه های قدیمی به چندیدن سال زندگی شهری می ارزه، تنها بدی این سفر این بود که تنهایی بود و دستمو کلی از پشره ها خوردن.

یک روز گرم تابستانی

امسال واقعا شمال شب و روز نداره همش گرم. تنها کیفش به اینه که غروب بری لب ساحل، باد دریا بهت بخوره. خوش به حال اونهایی که الان تو قسمت شمال غرب هستن.دی، یه سری ها هم که ولیعصر غروب ها وقتی از سر کار بر میگردن آن طرف راست خیابان ولیعصر برگهای زیر پاشونو شوت می کنن اوحوم. یه سری ها هم که ماشین خریدن دیگر ما را تحویل نمی گیرن. امروز حسابی گرم بود. رفته بودم باغ. فکر کن آبی که از کوه میاد و مسیرش جوی آب زیر درخت هاست چقدر خنکه. زیر یه درخت نشستم پاهام تو آب، واقعا دوست داشتنی بود. پاهای آدم خنک بشه انگار کل بدن آدم خنک شده. یه لاک پشت کوچولو پیدا کردم خیلی ناز بود. پشت و روش کردم می خواستم ببینم چه جوری برمیگرده با پای عقب و سرش یه دفعه ای برگشت. بگذریم توی یه شرکت کار می کنم، خودم خوشم نمیاد چون قصدم این بود که یه کاری داشته باشم در محیط بیرون تا با دیگران ارتباط داشته باشم ولی نشد چون کارهامو خونه انجام میدم و اصلا ذوق و شوق ندارم. این هفته دیگه تموم میشه و باز باید دنبال یه کار دیگه بگردم. به قول یه نفر، آدم واسه کار باید سه بند پ رو داشته باشه. آخه من به چه امیدی زنده ام ها؟ فکر می کنی در انتظارت نشسته تا تو با یک دسته گل به دیدارش بروی؟ فکر می کنی او معنی این همه صبر مزخرف تو روا می فهمد؟ نه روزی می رسد که تو را به تخم پدرش هم حواله نخواهد کرد.

درک کردم

همه ی نا امیدی ها در من مخفی شدند
همه ی حرف ها در من سکوت شدند
همه ی غرورها در من شکستند
همه ی پیروزی ها در من باختند
آرزوها را به دل گفتم
نگاه ها را قطع کردم
گفتنی ها را نگفتم
فهمیدم عاشق هستم

می‌دانی

يه چيزی هست که داره از تو منو می‌جوئه، جديدا صدای خرت‌خرتشو هم می‌شنوم. یک نفس عمیق می کشم و اشکهامو پاک می کنم و آروم آروم به حرفهای دلم گوش میدم. شاید ابر در پی تلنگری بشوید، همه ی بغض هایم را و می دانم تو تمام بغض هایم را می دانی

بزرگراه

خیلی دلم می خواست که راه رفتن کنار یه بزرگراه شلوغ رو تجربه کنم. دیروز تو امتداد اون بزرگراه فقط من بودم و خودم. نمی دونی چه حس عجیبی به آدم میده. هوای بدون خورشید و غمگین با کلی ماشین که به چه سرعتی از کنار آدم رد میشن. تنها بدیش این بود که خیلی ها می ایستادن و می گفتن خطرناکه، کجا می خوای بری؟ بذار برسونیمت. منم با قیافه ی ماتم زدم می گفتم برین و راحتم بذارید و اونها هم راه میوفتادن و بعضی هاشونو می دیدم که از تو آینه منو نگاه می کنن. دیروز اینقدر حالم بد بود که یه لحظه با خودم گفتم بچرخم و برم وسط بزرگراه. یک ساعت کنار اون بزرگراه خیلی هیجان انگیز بود، سرم گاهی گیج می رفت. دلم می خواد بازم برم ولی این بار یه شب تاریک. باید دستام تنها بمونن

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.