هدف

وقت خیلی از ماها بیخودی تلف میشه. آدم باید از هجده سالگی کار کنه. تو گوشتو پنبه نکن، تا کی از جیب بابا. هرچقدر هم بابایی پولدار باشه بذار واسه خودش داشته باشه. نه به اونور که از یه سنی دیگه بچه جدا از خانواده است نه به ما که تا عمر داریم دست پدرمادرامونو تمیز می کنیم. این سیستم زندگی ایرانی هم غلطه. مگه چقدر دیگه به پیری مونده. شاید منتظریم که خوشبختی رو هم مثل کنکور ثبت نام کنیم. اگه آواره خیابون ها بشی بهت می گن پست رذل هرزه که دست شیطونو از پشت بسته. اونایی که یه پولدار رفیقشونه و عاشق بند کیفشن واسه آینده هدف ندارن، تا کی دیگران بکارن و ما بخوریم. ما آدمها دیر یا زود به عیب هامون پی می بریم. اون موقع اگه قید شیطونو بزنیم شهرت کردیم. آدم ها بی شعور شدن. از بهمن ماه کوهسار یه خونه اجاره کرده بودم راهم دورتر می شد ولی نه می خواستم مزاحم خواهرم باشم نه از مزاحم خوشم میومد. چند تا از ساختمون های همسایه ها حیاط مشترک بودن که از پنچره اتاق کاملا دید داشتم. غروب ها که بچه هاشون میومدن حیاط بازی اگه یکیشون یه اشتباهی می کرد پدر یا مادرش هر چی فحش زشت بلدین بهش می داد و تنبیهش می کرد. این نشون میده که چقدر بچه های دو سه دهه ی قبل خوب تربیت شدن که این طوری با بچه هاشون برخورد می کنن. وای به حال نسل های بعدی. یه روزی همه جایی می ریم که زورمون حتی به یه مورچه هم نمی رسه، مشکل اینه که هدف نداریم. اگه توکل کنی و با نام و یاد خدا دنبال هدفت بری دیگه زندگیت غلط نمیشه شاید بتونیم نمره خوب بگیریم و اینقدر تمیز بازی تو زندگی درنیاریم

یک روز گرم تابستانی

امسال واقعا شمال شب و روز نداره همش گرم. تنها کیفش به اینه که غروب بری لب ساحل، باد دریا بهت بخوره. خوش به حال اونهایی که الان تو قسمت شمال غرب هستن.دی، یه سری ها هم که ولیعصر غروب ها وقتی از سر کار بر میگردن آن طرف راست خیابان ولیعصر برگهای زیر پاشونو شوت می کنن اوحوم. یه سری ها هم که ماشین خریدن دیگر ما را تحویل نمی گیرن. امروز حسابی گرم بود. رفته بودم باغ. فکر کن آبی که از کوه میاد و مسیرش جوی آب زیر درخت هاست چقدر خنکه. زیر یه درخت نشستم پاهام تو آب، واقعا دوست داشتنی بود. پاهای آدم خنک بشه انگار کل بدن آدم خنک شده. یه لاک پشت کوچولو پیدا کردم خیلی ناز بود. پشت و روش کردم می خواستم ببینم چه جوری برمیگرده با پای عقب و سرش یه دفعه ای برگشت. بگذریم توی یه شرکت کار می کنم، خودم خوشم نمیاد چون قصدم این بود که یه کاری داشته باشم در محیط بیرون تا با دیگران ارتباط داشته باشم ولی نشد چون کارهامو خونه انجام میدم و اصلا ذوق و شوق ندارم. این هفته دیگه تموم میشه و باز باید دنبال یه کار دیگه بگردم. به قول یه نفر، آدم واسه کار باید سه بند پ رو داشته باشه. آخه من به چه امیدی زنده ام ها؟ فکر می کنی در انتظارت نشسته تا تو با یک دسته گل به دیدارش بروی؟ فکر می کنی او معنی این همه صبر مزخرف تو روا می فهمد؟ نه روزی می رسد که تو را به تخم پدرش هم حواله نخواهد کرد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.